سلام دوستا بازم اومدم با ۲ تا داستان جدید

از دوستانی هم که اومدن و نظر دادن واقعآ ممنونم

ببخشید که دیر به دیر میام یه خورده کاردارم باید تا نزدیکای عید تمومشون کنم

دیگه از بزرگی خودتون منو ببخشید این گل هارو تقدیم می کنم به شما گل های خوب

انشاالله که همیشه مثل گل باشید اما عمرتون مثل گل نباشه

مثلآعمرتون به اندازه ی یه درخت بید باشه کافیه مثلآ ۱۳۰ تا ۲۰۰ بسه یا می خواید بیشترش کنم

خوب بریم سراغ داستان های خودمون پس بخونید

************************

قدرت كلمات

چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه نا گهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند.بقيه قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند ووقتي ديدند گودال چه قدر عميق است به دو قورباغه ديگر گوفتند كه ديگر چاره اي نيست وشما خواهيد مرد.

دو قورباغه اين هرف هارا ناديده گرفتند وبا تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند. اما قورباغه هاي ديگر داعماً به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد،چون نمي توانيد از گودال خارج شويد،به زودي خواهيد مرد.

بالاخره يكي از دو قورباغه، تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش بر داشت.او بي درنگ به داخل گودال پرتاب شد ومرد.

اما قورباغه ي ديگر با حد اكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد.بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار،اما او با توان بيشتري تلاش كرد و سرانجام از گودال خارج شد...

وقتي از گودال بيرون آمد،بقيه قورباغه ها از او پرسيدند: مگر تو هرف هاي ما را نشنيدي؟

معلوم شد كه قورباغه نا شنواست.در واقع او تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند.

***********

شام آخر

لئو ناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد:مي بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا،از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به اوخيانت كند،تصوير مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل هاي آرمانيش را انتخاب كند.

روزي در يك مراسم همسرايي ، تصوير كامل مسيح را در چهره يكياز آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت.

سه سال گذشت. تابلوي شام آخر تغريباً تمام شده بود‍: اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كمكم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زود تر تمام كند. نقاش پس از روز ها جستجو،جوان شكسته و ژنده پوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت .

گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است ، به كليسا آوردند:دست ياران سر پا نگه اش داشتند و در همان وضع ،داوينچي از خطوط بي تقوايي ، گناه و خود پرستي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد وبا آميزه اي از شگفتي واندوه گفت:«من اين تابلو را قبلاً ديده ام!»

داوينچي باتعجب پرسيد:«كي؟»

-سه سال قبل،پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنر مندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم!!!»

 برگرفته از كتاب «شيطان و دوشيزه پريم»،پائولو كوئيلو

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 0:28 قبل از ظهر توسط سجاد |