X
تبلیغات
باغبان - شعر هاي عاشقانه ي كوتاه

سلام عزيزان يه خورده داستان واستون آوردم

درس هايي از زندگي هستند...

 

*************

اصل موضوع رافراموش نكن(1)

مرد قوي هيكلي،در چوب بري استخدام شد وتصميم گرفت خوب كار كند.

روز اول 18 درخت بريد.رئيسش به او تبريك گفت و او رابه ادامه ي كار تشويق كرد. روز بعد با انگيزه ي بيشتري كار كرد ،ولي 15 درخت بريد.

روز سوم بيشتر كار كرد، اما فقط 10 درخت بريد. به نظرش آمد كه ضعيف شده است.

پيش رئيسش رفت و عذر خواست وگفت:«نمي دانم چرا هرچه بيشتر تلاش مي كنم، درخت كمتري مي برم»

رئيس پرسيد :«آخرين بار كي تبرت راتيز كردي؟»

او گفت:«براي اين كار وقت نداشتم.تمام مدت مشغول بريدن درختان بودم.»

*************

اصل موضوع را فراموش نكن(2)

 

خانمي طوطي اي خريد اما روز بعدآن رابه مغازه برگرداند. او به صاحب مغازه گفت اين پرنده صحبت نمي كند. صاحب مغازه گفت:«آيا در قفسش اينه اي هست ؟طوطي ها عاشق آينه هستند، آن ها تصويرشان را در آينه مي بينند وشروع به صحبت مي كنند» آن خانم يك اينه خريد و رفت.

روز بعد باز آن خانم برگشت. طوطي هنوز صحبت نمي كند.صاحب مغازه پرسيد:«نردبان چه؟ آيا در قفسش نردباني هست ؟طوطي ها عاشق نردبان هستند.»

آن خانم يك نردبان  خريد و رفت.

اما روز بعد باز هم آن خانم آمد.صاحب مغازه گفت:آيا طوطي شما در قفسش تاب دارد؟نه؟ خب مشكل همين است. به محض اين كه شروي به تاب خوردن كند، حرف زدنش تحسين همه را بر مي انگيزد.آن خانم با بي ميلي يك تا خريد ورفت .

وقتي آن خانم روز بعد وارد مغازه شد، چهره اش  كاملاً تغيير كرده بود . او گفت:«طوطي مرد

صاحب مغازه شوكه شد و پرسيد:«آبا او يك كلمه هم هرف نزد؟.»

آن خانم پاسخ داد:«چرا ، درست قبل از مردنش با صداي ضعيفي گفت آيا در آن مغازه غذايي براي طوطي ها نمي فروختند؟»

******************

فقر

روزي يك مرد ثروت مند پسر بچه ي كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند. آنها يك روز ويك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند .

در راه بازگشت و در پايان سفر ، مرد از پسرش پرسيد:«نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟»

پسر پاسخ داد :«عالي بود پدر!»

پدر پرسد:« آيا به زندگي آنها توجه كردي؟»

پسر پاسخ :«داد فكر مي كنم!»

پدر پرسيد:« چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟ »

پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت:«فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم وآنها چهارتا . ما در حياطمان فانوس هاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند . حياط ما به ديوار هايش محدود مي شوداما باغ آنها بي انتهاست

در پايان حرف هاي پسر. زبان مرد بند آمده بود . پس ر اضافه كرد :«متشكرم پدر كه به من نشان دادي كه ما واقعاً چقدر فقير هستيم

*******************

به زودي بازم ميام با داستان هاي خوشگل تر

+ نوشته شده در ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط سجاد |